بدرقه ی دخترک از پدر شهیدش

در چشمهای آبی و دریایی اش موج جزر و مد بیکران اشک به گوشه های چشمش می خورد و مژه های دانه دانه اش را فرا گرفت و گویا برگ پژمرده گل سرخ است و قطرات شبنم باران نشسته باشد روی آن،آهسته آهسته آسمان ابری دلش بغض خود را شکست و چنان آرام و نرم بارید که انگار اولین مقدمه بارش باران زمستان است،همان باران دلنشین و ریز که همه دوست دارند بی چتر زیر آن باشند،آخر به روی گونه اش چکید و گفت:یار شما دستی دارد بالای دستهاست!

وآخرین حرف پدرش بود من می روم ماندن شماها قطعا روزی سر بلندی وادامه هدف ما و رهبران ماست!…

 

سمیرا جاسمی طلبه پایه دوم

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.